پنجشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۹۲


يک حکايت و يک سوال

روزي در يک ده،  اسب مردي گم مي شود اما د رميان تعجب همسايگان ، مرد هيچ اظهار نارضايتي نمي کنه و مي گه حکمتي در کار بوده ، چند روز مي گذره و اسب مرد   با تعدادي اسب وحشي ديگر برمي گردد و همسايگان مي بينند که حق با او بوده و در واقع گم شدن اسب براي مرد   منفعت داشته است. سپس پسر مرد   بر روي يکي از اسبهاي وحشي سوار مي شود تا اسب را رام کنه اما اسب ، پسر را به زمين مي زنه و پاي پسر چلاق مي شه . اما مرد   باز مدعي مي شه که حکمتي در کار بوده است. چند روزي نمي گذره که جنگي رخ مي دهد و تمام مردان و پسران جوان ده را براي جنگ مي برند اما پسر مرد   را به خاطر جراحت پا معاف مي کنند و باز ديگران مي بينند که حق با مرد   بوده و شکستن پاي پسربه نفع او بوده است و خيري در اين کار بوده است.

اين حکايتي است که معمولا براي نشان دادن اينکه نبايد از هيچ واقعه بدي ابراز نارضايتي کرد و در واقع در پشت هر اتفاق بدي خيري و حکمتي است گفته مي شه.

و اما سوال : در زندگي آدمي اتفاقات مختلفي مي افتد خوب يا بد ، اما معمولا وقتي اتفاق بدي مي افتد مي گويند که خيري در کار بوده است و خداوند حکمتي داشته . ولي مسئله اينجاست که اگر اون اتفاق بد نمي افتاد چي ؟ يعني از کجا معلومه رخ دادن اون اتفاق بد بهتر از رخ ندادنشه ؟ اگه مثل فيلم ها مي شد صحنه را به عقب برگرداند و حالت دوم را هم مي تونستيم تجربه کنيم شايد ديگه نمي گفتيم خيري در کار بوده است و شايد رخ ندادنش بهتر از رخ دادنش بوده.

مثلا در داستان بالا اگر اصلا اسب مرد گم نمي شد و در نتيجه اسبهاي وحشي به ده نمي اومدن و پاي پسر مرد هم نمي شکست اونوقت پسر جوان در جنگ شرکت مي کرد و شايد به عنوان يک قهرمان به خونه برمي گشت به جاي اينکه تا اخر عمرش چلاق تو خونه بمونه و خوشحال باشه که جنگ نرفته، کدوم بهتره يک قهرمان با پاي سالم يا يک آدم معمولي با پاي چلاق.

 اين سناريويي که گفتم يکي ازانواع  سناريوهاي متفاوتي است  که مي تونست اتفاق بيفتد و سناريوهاي ديگري براساس شرايط مختلف ممکن بود رخ بدهد که نتيجه اي به مراتب بهتر داشته باشه يا برعکس نتايج ناگوارتر.

و سوال ديگر، خير موجود در پشت اتفاقات بد ، متوجه  چه کسی است ؟ مثلا وقتی فرزند جوان کسی  فوت کند و مادر او شيون و  عصيان مي کند برخی از دينداران براي آرامش بخشی به مادر داغديده مي گويند حکمتي و خيري در کار بوده است. حال سوال اين است اين خير آيا براي مادر بوده يا فرزند فوت شده.  چه خيري مي تواند در مرگ کسی برای خود او وجود داشته باشد؟ يعني مردن بهتر از زندگی کردنه ؟  

يعني تا وقتي نتونيم تمام انتخاب هاي ممکن را تجربه و زندگي کنيم واقعا نمي تونيم بگيم وضعيت فعلي بهترين وضعيت ممکن بوده و خيري در اون بوده است. البته واضحه که براي هر کسي ممکنه اتفاقهاي خوب و بد و حتي خيلي فجيع در زندگيش بيفته و من هم معتقدم که با اينکه خيلي سخته ولي بايد آدمي اينقدر قدرت داشته باشه که باهاش کنار بياد و به زندگيش ادامه بده اما اينکه در پشت هر اتفاق ناگواري به دنبال خيري باشيم  به نظرم کمي ساده انگارانه است و همچنين شانه خالي کردن از بار مسئوليت کارهايي که انجام داديم که شايد مسبب ان اتفاق ناگوار بوده است (لازمه توضيح بدم که اين را هم قبول دارم که گاهي اوقات برخي از رخدادها خارج از کنترل آدمي است ).  

جمعه، خرداد ۱۰، ۱۳۹۲


وقتی جوانتر بودم و راز بقا را نگاه می کردم همیشه ناراحت می شدم که چرا باید بقای شیر در گرو نابودی آهو باشه ، چرا خرگوش کوچولو همیشه در هراس از روباه یا یه عقاب تیز چنگ زندگی کنه ، چرا لازمه ادامه حیات تمساح ، مرگ یه گوزن یا یه گورخره ، چرا پروانه زیبا باید خوراک یه عنکبوت باشه ، چرا ماهی های کوچولو باید طعمه کوسه ها بشن و  هزار تا چرای دیگه . و سوال می کردم که یعنی خداوند با اون همه قدرت لایزالی که در کتابهای دینی و مقدس گفته می شه - و البته که خودم هم از مومنانش بودم و هستم -  نمی تونست راه دیگری برای بقای حیوانات پیدا کنه که ادامه حیات یکی در گرو پایان زندگی دیگری نباشه؟ آخه خرگوش و آهو که به خواست خودشون کوچک و ضعیف نشدن و شیر و گرگ و تمساح هم تلاش ویژه ای برای قدرتمندتر بودن و دندان و چنگال تیز داشتن نکردن.! و صد البته که  این پاسخ را می گرفتم که برای ادامه چرخه حیات باید اینطور باشه و این حکمت خداست. هرچند همه  می دونیم که بشر هر جا که درمقابل بی عدالتی های این جهان جوابی نداره حوالش می کنه به حکمت خدا که الحمدالله هیچکس هم ازش سر در نمی آره و لازم هم نیست اصولا که سر دربیاره .

 حالا یه مدتیه که چیز دیگه ای ذهنم رو مشغول کرده ، اینکه اگر در مورد حیوانات خیلی طبیعیه که حیوانات قدرتمندتر و بزرگتر حیوانات ضعیف تر و کوچکتر را از بین ببرن  و  هیچ وقت دعا نمی کنیم یا بهتره بگم انتظار نداریم که یه خرگوش یا آهو به جای فرار کردن بشینن و دعا کنن که خداوند براشون یک منجی بفرسته که اونارو از دست شیر و ببر و گرک نجات بدهد پس چرا از ظلمی که انسانهای قوی تر به انسانهای ضعیف تر می کنن ناراحت می شیم و اون رو بی عدالتی می دونیم ودعا می کنیم به درگاه خداوند که اونارو نجات بده ،خداوندی که که این بی عدالتی اصولا حکمت خودشه . چرا به دنبال یک منجی هستیم که یک روز ظهور کنه و عدالت را برقرار کنه و انسانهای ضعیفتر را از سلطه انسانهای قدرتمند که عمدتا هم ظالم هستن خلاص کنه ، چرا در مورد انسانها نمی گیم که لزوم ادامه چرخه حیات در این ظلم و بی عدالتیه و این حکمت خداست ؟!

البته شواهد و قرائن در چند صد سال گذشته - نمی گم هزاران سال گذشته چون از وقتی علم پیشرفت کرده و انسانها نسبت به جهان اطرافشون  آگاهتر شدن و خیلی از اتفاقات در طبیعت پاسخ علمی دارن و انسانها در سایه علم از اعتقاد به جادو و جن و پری رهیدند و رسانه های ارتباطی و روش های ثبت و ضبط وقایع گسترده تر شدند دیگه از طوفان و ابابیل و فرشتگان ....برای نجات مظلومان از دست فرعونهای زمانه خبری نیست - نشون داده که خداوند خیلی هم نگران عدالت یا بی عدالتی در دنیا نیست و این انسانها هستند که باید تلاش کنن خودشان را قدرتمند تر کنن چون همیشه قدرت برنده است چه دست یک نفر دیکتاتور باشه چه دست یک ملت ، چه در اختیار دندانهای تیز یک شیر باشه یا در پاهای یک خرگوش چالاک.

 

چهارشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۹۲

دیشب خواب عجیبی دیدم
دیدم خدا نشسته پشت میزش و آرنجش رو تکیه داده به میز و قلمش رو تو دستش هی می چرخونه، پرسیدم خداوندا به چی فکر می کنی، آهی کشید و گفت می گم این شیطان هم کم با بصیرت نبوده ها ، روز اولی که انسان را خلق کردم و بار امانت را گذاشتم رو دوشش، از شیطان خواستم که بهش سجده کنه ، شیطان گفت که هیچکس به اندازه اون عاشق من نیست و گفت که یه روزی می رسه که این آدم همه چی رو بندگی می کنه الا تو ، اما من او رو طرد کردم و حالا ........

و درست در این لحظه زنگ ساعت شروع کرد به زنگیدن و من هم از خواب پریدم گفتم لعنت بر شیطان !!!

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۹۲

بازم روز زن :)
من وقتی به دنیا آمدم باختم !

همیشه فکر می کنم کاش خداوند یک راه دیگری برای بقا نسل پیدا می کرد و دو جنس مختلف نمی آفرید اینجوری یکی از دلایل تبعیض از بین می رفت . دیگه تجاوز یکی از راههای نمایش قدرت مردانه نبود. دیگه عمر با ارزش یک زن  به دلیل هوس چند دقیقه ای یک مرد از بین نمی رفت. خیلی از جنگها ( که ادعا می شه علتش زن بوده ) رخ نمی داد. دیگه تو خیابونها مردا وقتی یه زن را پشت فرمان می دیدند حرص نمی خوردند که " تو باید پشت ماشین لباسشویی بشینی "  در حالیکه روزی نیست که یک  ماشین با راننده مرد  توی جوب آب نیفتاده باشه :) . دیگه اعراب قبل از اسلام شرمنده  نوزادان دختر خود که آنان را  زنده به گور می کردند نبودند. دیگه چیزی به اسم ناموس نبود که به حق یا نا حق  بهانه  بسیاری از کشتارها و محدودیتها و حبس ها ، سنگسارها ..... باشد


خلاصه ای کاش دنیا سالم تر و امن تر بود برای همه خلائق.


دوشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۹۱

فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا
یا من تو را می کشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست

همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است
به اینکه انسان
کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است

اصلا
این فیلم را به عقب برگردان
آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین
پلنگی شود
که می دود در دشت های دور
آن قدر که عصاها
پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان دوباره بر زمین...
زمین...
نه!

به عقب تر برگرد
بگذار خدا
دوباره دست هایش را بشوید
در آینه بنگرد
شاید
تصمیم دیگری گرفت


واقعا هم ای کاش تصمیم دیگری می گرفت. و این انسان ظالم را که شیطان به حق و با بصیرتی ! که داشته حاضر نشده بهش سجده کنه خلق نمی کرد. احتمالا اون وقت دنیا جای بهتری می شد البته نمی دونم برا کی ها :) حتما بالاخره خدا یه راهی پیدا می کرد :))

جمعه، دی ۲۹، ۱۳۹۱


Bir ömrün hikayesi
Sığar mı bilmem satırlara
Yaz desem anılara
Sırlarımı ele verir mi


Su gibi aktı yıllar

Deryada bir damla kadar
Yaşadım şahidimsiniz
Yıllar sizden kim korkar


Gül gibi hatıralar

Tül gibi beni sarar
Daha dün yaşananlar
Hem yakın hem uzaktalar


چهارشنبه، دی ۲۰، ۱۳۹۱

چه فکر می کنی؟
که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ایست زندگی؟
درين خراب ريخته
که رنگ عافيت ازو گريخته
به بن رسيده راه بسته‌ای‌ست زندگی؟

چه سهمناک بود سيل حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمين و آسمان زهم گسيخت
ستاره خوشه خوشه ريخت
و آفتاب در کبود دره‌های آب غرق شد.

هوا بد است
تو با کدام باد میروی؟

چه ابر تيره‌ای گرفته سينه‌ی تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی‌شود.

تو از هزاره‌های دور آمدی
در اين درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست،
برين درشتناک ديولاخ
زهر طرف طنين گام‌های رهگشای توست،
بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه‌ی وفای توست،
به گوش بيستون هنوز
صدای تيشه‌های توست.

چه تازيانه ها که با تو تاب عشق آزمود
چه دارها که با تو گشت سر بلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند.

نگاه کن
هنوز آن بلند دور،
آن سپيده آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست،
سپيده‌ای که جان آدمی هماره در هوای اوست،
به بوی يک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار
بيفتی از نشيب راه و باز
رو نهی بدان فراز

چه فکر می‌کنی؟
جهان چه آبگينه شکسته‌ای‌ست
که سرو  راست هم در او شکسته می‌نمايدت.
چنان نشسته کوه در کمين دره‌های اين غروب تنگ
که راه بسته می‌نمايدت.

زمان بی‌کرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمی‌ست اين درنگ درد و رنج.
به سان رود
که در نشيب دره سر به سنگ می‌زند
رونده باش
اميد هيچ معجزی ز مرده نيست،
زنده باش
.