دیشب خواب عجیبی دیدم
دیدم خدا نشسته پشت میزش و آرنجش رو تکیه داده به میز و قلمش رو تو دستش هی می چرخونه، پرسیدم خداوندا به چی فکر می کنی، آهی کشید و گفت می گم این شیطان هم کم با بصیرت نبوده ها ، روز اولی که انسان را خلق کردم و بار امانت را گذاشتم رو دوشش، از شیطان خواستم که بهش سجده کنه ، شیطان گفت که هیچکس به اندازه اون عاشق من نیست و گفت که یه روزی می رسه که این آدم همه چی رو بندگی می کنه الا تو ، اما من او رو طرد کردم و حالا ........
و درست در این لحظه زنگ ساعت شروع کرد به زنگیدن و من هم از خواب پریدم گفتم لعنت بر شیطان !!!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر